بایگانی برای خرداد, ۱۳۸۵

کاغذ اخبار

چهارشنبه, خرداد ۱۰م, ۱۳۸۵

امروز در یک تصمیم انقلابی ذهنم را از یک Task بسیار خسته کننده که گوشه ای از منابع بسیار محدود مغز کوچکمان را به خودش اختصاص داده بود خلاص کردم و عطای مصاحبه در سفارت ایالات متحده را در روز جمعه به لقایش بخشیدیم و دو دستی به کارهای بی شمارمان چسبیدیم. البته این تصمیم در پی شنیدن خبر موفور السرور تشریف فرمایی دکتر والامقام جناب آقای فراهانی به ولایت خودمان گرفته شد و دلیلی برای ترک تورنتو ندیدم.
ضمنا بعد از کلی بالا پایین کردن با قطعیت بالایی از خیر افتخار دادن به دانشگاه واترلو هم گذشتیم به خصوص که مطمین شدم ۳۰۰۰ دلاری Scholar ship را دانشگاه خودمان حتما می دهد. بقیه را هم باید apply کرد و منتظر شد. خداوند این دولت را به راه راست هدایت کند که همه بورسهایش را برای شهروندان و مقیمان در نظر گرفته و دانشجویان بین المللی در کمترین مرحله توجه هستند.
به مدد گرم شدن هوا هم خیل زیادی از جمعیت از خیر پوشیدن لباس گذشته اند و باقی هم با کمترین میزان ممکن برگزار می کنند. هوای شرجی تورنتو در دمای ۳۴ درجه کاملا مشابه هوای شمال است در اواخر شهریور. در خوابگاه نه خبری از Air Conditioner هست و نه کولری. شبها را باید بدون لباس به صبح رساند. از طرفی در طول روز هم در لب به قدری هوا سرد است که یکی از دوستان به اسم Adam جاکت زمستانیشان را می پوشند.
پسر عمه گرام هم گویا این جمعه خاک تورنتو را با اقدامشان مزین می کنند و قرار است ویکند در خدمتشان باشیم.
بچه های خوابگاه ما هم به علت دغدغه های زیادی که این روزها دارند استخر کوچکی را به قیمت ۶۰ دلار تهیه کرده اند که بیشتر شبیه حوض بزرگ می ماند و همگی با هم تنی به آب می زنند و خستگی روزانه را که حاصل بازی Sims و بی حوصلگی ناشی از بیکاری و سیگار کشیدن و تلویزیون دیدن و … است را از تنشان بیرون می کنند. واقعا بچه ها خسته نباشید.
امروز قدری برگه ی مید ترم تصحیح کردم و بقیه را هم فردا تمام خواهم کرد. اگر به خودم بود چنان مته به خشخاش می گذاشتم تا هیچ وقت این درس از یادشان نرود. صد حیف که استاد محترم توصیه به تساهل و تسامح کرده اند. باید قدری با عطا … برای تصحیح درست برگه ها مشورت کنم تا خدای نکرده نقض غرضی پیش نیاید.
!Stay Tune

آواز شبانه راننده کامیونی

یکشنبه, خرداد ۷م, ۱۳۸۵

چند شب پیش ساعت حوالی ۱۰ و نیم شب بود که تصمیم گرفتم که کار را متوقف کنم. مثل همیشه و برای داشتن آمار اساتید محترم، تصمیم گرفتم که از راهروی اساتید به سمت پله ها بروم. طبق تجربه های قبلی مطمین بودم که هیچ کدام از اساتید در این وقت در office شان نخواهند بود. هنوز از در اتاقم بیرون نیامده بودم که صدای مبهم، گوش خراش و بدون ریتمی را شنیدم که نه تنها در آفساید بود بلکه گویا پشت دروازه بان حریف ایستاده بود ولی اولین فکری که به ذهنم آمد این بود که یکی از اساتید با خیال راحت از اینکه بنی بشری در ساختمان نیست صدا را رها کرده تا بلکه در و دیوار را به فیض برساند. کنجکاوانه به سمت تنها اتاقی رفتم که نوری از آن به راهرو می رسید.. قدمهایم را آهسته بر می داشتم تا عیش استاد را منقص و آوازش را قطع نکنم. آرام آرام نزدیک شدم و شستم خبر دار شد که جناب چول کیم تا دیر وقت مانده اند و به زبان مادری آوازی سر داده اند که شنیدنش موجب نشاط روح است و خنده بر لب، و اگر کمی ذوق داشته باشی گرفتن شکم و افتادن روی زمین و یک ربع ساعت خندیدن. قیافه جدی به خودم گرفتم و از جلوی در اتاقش رد شدم و خیلی سریع نظری به اتاقش انداختم. بنده خدا تا چشمش به من افتاد به سان جنزده ها صدایش بالا رفت و من بلافاصله پیش دستی کردم و گفت Good night Professor. در همین هنگام چشمم به جمالشان روشن شد و کلاهی بر سرشان گذاشته بودند که راننده های اتوبوس در دهه ۷۰ استفاده می کردند. سعی کردم تلخ ترین حادثه عمر ۲۱ ساله ام را یادآوری کنم تا از پوزخند صدادار احتمالی جلوگیری کنم ولی قیافه مضحک استاد و صدای روح نوازش چنان معجون غیر قابل هضمی بود که خنده را یارای کنترل نبود. پوزخندمان رویت شد و بلافاصله محل را ترک کردیم. خدا را شکر که این استاد TA هایش را بدون استثنا از دانشجویان Grad انتخاب می کند و جای هیچ سوالی باقی نمی گذارد. در غیر این صورت TA شدن برای این درس را باید در رویا می دیدیم.

نوشتن یا ننوشتن! مساله تنبلی نیست

یکشنبه, خرداد ۷م, ۱۳۸۵

از تبدیل شدن وبلاگم به هفته نامه اصلا خشنود نیستم. قبل از تابستان به “روز نوشت” فکر می کردم ولی گویا آخر هفته ها هم فقط از روی وظیفه و برای خالی نبودن عریضه می نویسم. به شدت دنبال راه انداختن وبلاگی برای مسایل مربوط به تکنولوژی هستم و البته انگلیسی خواهد بود و می خواهم تمرکزم را بیشتر روی مواردی وقف کنم که مربوط به رشته دانشگاهیم هستند و نسبت به آنها passionate هستم. یکی دو ماهی است نه اخبار ایران را دنبال می کنم و نه وبلاگ ها را می خوانم. به شدت احساس آرامش می کنم. اعتیادی بود وبلاگ خواندن که به عقیده من غیر از مواردی خاص و محدود چندان به دانشم نیفزود. به خصوص مواقعی که وبلاگ صحنه خصومت و انتقام جویی های شخصی و .. بود. به شدت Turn Off ام کرد و بی انگیزه. تنها بعضی از وبلاگهای خاص اقوام و دوستان نزدیک و معدود وبلاگهای مورد علاقه ام را دنبال می کنم( که به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسند) و ما بقی را به عدم سپردیم. بنا دارم شبها قبل از رفتن به خانه و در محل کار، اگر روزنوشتی یا مطلبی برای عرضه بود بنویسم و از انباشت مطالب و از یاد بردن جزییات و منصرف شدن از نوشتن، جدا پرهیز کنم.

مرغ از قفس پرید

سه شنبه, خرداد ۲م, ۱۳۸۵

این همه مخ زدیم و فسفر سوزوندیم اینم از جوابش!
Hi Kamal,
with great consideration and due to time restraint I’ve decided to postpone physics until the Fall or next Winter. I thank you for your time with your assistance. I will keep you in mind for the next time I require for a tutor in physics. Thanks again for all your help Kamal. Let’s keep in touch in the future.
Todd
ما از درس دادن, دلمون را به همین TA بودن خوش می کنیم. زین پس هم برای غذا روی هیچ شاگردی حساب نمی کنیم! نقطه سر خط.

هفته نامه

شنبه, اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۵

همانطور که همشیره محترم در پست قبلی اشاره فرموده بودند هر محبتی، پیامد هایی دارد که صد البته برای من که بسیار شیرین است. چند شب پیش که از کار بر گشتم، حسین افتخار داده بود و به خوابگاه آمده بود. از قضا دوچرخه اش را هم آورده بود و من هم با همه خستگی تا دریاچه رکاب زدیم و بسیار مشعوف شدیم از هوای تازه و پاک تورنتو که با وجود این همه ماشین هوایی بسان هوای شمال داشت.
دیگر اینکه مذاکراتم با یک چشم بادامی که برای فیزیک پیش من می آید، ثمربخش بود و علی رغم نداشتن کوچکترین پیش زمینه و استعدادی در ریاضیات و فیزیک، متقاعدش کردم که درس را حذف نکند که برای خورد و خوراکمان روی پولش حساب کرده ام. در بیمارستان کار می کند و علاقه مند به رشته پزشکی ولی یک واحد فیزیک کم دارد که از دانشگاه ما انتخاب کرده است. کلی برایش شعار دادم که زندگی مبارزه است و تلاش و … . اینکه نا امیدی و یاس سودی ندارد و بنده خدا که ساعت ۹ شب افسرده و ناراحت از کلاسی که هیچی از آن نفهمیده بود پیش من آمده بود، چنان روحیه ای گرفته بود که زمان جلسات بعدی را مشخص کرد و خیال من را راحت کرد. البته هدف بنده صرفا خیر بود.
خانم جیانگ(هوش جلبک) بسیار مورد تفقد دپارتمان قرار گرفته اند و انشالله سال بعد خبری از ایشان در دانشگاه نخواهد بود. فقط اینکه حسین بیچاره قربانی این نابغه گیتی شده و نمره امتحان پایان ترمش به خاطر باهوش بودن خانم دچار نوسان جدی شده است که به همکاری رییس دپارتمان انشالله اصلاح خواهد شد. همه این مقدمات برای این بود که ایشان برای پر کردن فرمها و … دانشگاه آمده بودند که به لب ما آمدند و مقادیری عکس از من گرفتند.(حفظه الله)
در دست چپ من سینامن رولی را می بینید که جناب حسین خان برای بنده تعبیه کرده بودند.

این هم نمایی از بنده! از کامپیوتر سمت راستی فقط برای مقاصد حمالی استفاده می شود. ۷۶۸ مگ رم و ۵۰۰ مگاهرتز سی پی یو.

دیگر اینکه کلی از وقایع و حوادث به علت دیرنگاری بنده، از خاطرم می روند و هیچ گاه به رشته تحریر در نمی آیند.

و آنگاه که نگارنده از محبت لایزال الهی سیراب می شود

چهارشنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۵

امروز هفت اتفاق شیرین افتاد که از هیچ کدامشان سخنی به میان نخواهم آورد. دیشب قبل از خواب امروز را روز هولناکی می دیدم. اما خداوند به یک باره درهای رحمتش را باز می کند و درست در لحظه ای که انتظارش را نداری از محبت بیکرانش سیراب می شوی و به درستی که به هر کسی که بخواهد بی حساب می دهد. خدایا شکرت به توان n, وقتی n به سمت بی نهایت میل می کند.

دختران انتظار

دوشنبه, اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۵

ساعت شش بعد از ظهر سراسیمه از کار به سمت خانه می دوم. رضا کلیدش را تحویل نگرفته بود و ترسیدم که پشت در مانده باشد. گویا زودتر رسیده بود و کلیدها را از Student Housing Office تحویل گرفته بود. مشغول خر زدن از نوع spanish بود. حال و احوالی کردیم و کاشف به عمل آمد که کشو و طبقه های یخچال را در آشپزخانه Pitman جا گذاشته ایم. امروز کلیدهای خوابگاه را بعد از تمیز کردن و مرتب کردن تحویل داده بودم و Pitman را با همه خاطراتش ترک کرده بودم. رجعتی کردیم اجباری و بعد از پانزده دقیقه معطلی برای پیدا کردن اسممان در لیستی بی پایان, بالاخره سرکار علیه رضایت دادند و کلید را برداشته و به معیت بنده به آشپزخانه برگشتند. وسایل را برداشتیم و راهی O’Keefe شدیم. در حال عبور از محوطه Pitman چشمانمان به جمال ۴ دختر جوان افتاد که بر روی یکی از نیمکتها کنار هم نشسته بودند و یکی از آنها به محض دیدن من پیراهنش را بالا زد و نیم تنه فوقانی اش را به سمت عقب خم کرد. درحالی که دوستانش منتظر عکس العمل من بودند,سرم را به سمت دیگر چرخاندم و راهم را ادامه دادم. بعد از چند لحظه سرم را رو به جلو برگرداندم و بلافاصله زیر چشمی جماعت را که در سمت چپم بودنداز لحاظ گذراندم. گویا داشتند به دوستشان که کلی ضایع شده بود دلداری می دادند و یکی دیگر هم می خندید. بسیار موجبات سوزش است مایه گذاشتن از همه چیز و به چنگ آوردن هیچ. علل این عمل دخترک هنوز در دست بررسی است.