بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

داود و سائل

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ در دسته دسته‌بندی نشده

دیشب حوالی ساعت ۱۰ شب بود که حسین گویا بعد از کمی جستجو و حدس و گمان من را در یکی از لبها پیدا کرد. حوالی ساعت ۱۲ بود که جهت فوت موقت یا همان خواب, لب را ترک کرده و راهی خوابگاه شدیم. نزدیکی های خوابگاه شدیم که پیشنهاد دادم برای دیدن داود و خوردن شاوارمایی راهی رستوران لذیذ شیم. داود یکی از خوش برخوردترین و مشتری مدارترین کسانی است که این اطراف پیدا می کنید. دانشجوی سنکا کالج است و بلند پروازی های خاص خودش را هم دارد. به ما هم محبت داره و هر وقت که ساندویچ می خوریم کاری می کند تا دفعه بعد پول ندیم. اکثر مواقع خوردن ساندویچ بهانه ای است برای دیدنش. خوش مشرب است و دوجین آدم را که همگی از مشتریانش هستند با ریز اموال و سرمایه و زندگی خصوصی و … می شناسد. اگر دفعه دومی باشد که بهش سر می زنید حتما شما را به یاد می آورد و کلی حرف برای گفتن خواهد داشت. تازه وارد مغازه شده بودیم که بی خانمانی سائل وارد شد و از داود تقاضای یک لیوان آب کرد. داود هم بلافاصله یادآور شد که آب بهانه است و تا لحظاتی دیگر دست گدایی ایشان برای گرفتن پول خرد بالا می آید. هنوز لحظاتی نگدشته بود که سائل مربوطه از حسین تقاضای سکه یک یا دو دلاری کرد. پس از شنیدن جواب رد از من و حسین به سمت بسیم که یکی از دوستان بسیار خوب و با مرام است رفت که اتفاقی با ما وارد مغازه شده بود. بسیم هم دست رد به سینه اش نزد و هر آنچه از پول خرد داشت راهی دستان مرد کرد. ورد زبان مرد سائل سکه یک دولاری و دو دلاری بود و دایما تقاضایloonie یا toonie می کرد. در انتها هم یکی از همکاران داود کلی پول خرد سرازیر دستان مرد کرد. با همه این احوال از چهره سائل عدم رضایت موج می زد منتظر خروج حضرتشان از رستوران بودیم که تمام پول خردها را سرازیرbox tip داود کرد و از مغازه بیرون رفت. لحظه ای همدگیر را با تعجب نگاه کردیم و بعد مغازه از خنده منفجر شد. گویا به پر قبایشان برخورده بود.

نوشتن نظر