بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

من زنده ام

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۵ در دسته دسته‌بندی نشده

ساعتی است که از امتحان آخر برگشته ام. احساس وجد و شعفی دارم وصف ناشدنی. آنقدر به هیجان آمده بودم که سردردم تشدید شد. دو امتحان ریاضی آخر را هم دادیم و خلاص. اسباب گرفتاری شد این مریضی ما که هنوز هم خوب نشده است. از سی ام آوریل بنی بشری در خوابگاه نمانده است غیر از من و رضا. ساعت ۷ صبح بود و من در استرس دو امتحان که سر و صدای جماعت Cleaner بلند شد. در نیمه باز اتاق من را هم باز کردند و بعد از دیدن من و حسین که بسان جنازه ها دراز به دراز افتاده بودیم گویا بی خیال اتاق من شده بودند. امروز بعد از برگشتن به خوابگاه دیدم که اسلامم از دست رفته. هر چه گشتم اثری از آفتابه کذایی پیدا نکردم. حتما Sue می کنم این Student Housing Office را به جرم اهانت به مقدسات. در عوض دستشویی و حمام را بی نهایت تمیز کرده اند. علی رغم فشار زیادی که در این لحظه به ذهنم می آورم آخرین باری که سر و کارم با حمام افتاده بود را یادم نمی آید. وارد اتاق می شوم و لپ تاپ عزیز تر از جان را که کم کم به تولد ۲ سالگی اش نزدیک می شویم را روشن می کنم. اینترنت را هم قطع کرده اند. لپ تاپ به دست به کافی تریای طبقه اول می روم. آنجا هم قطع است. به ناچار لپ تاپ را زیر بغل زده و راهی مدرسه خودمان می شویم. درست دو روز از قبل از امتحانات درد عجیبی در سر و گوش و حدی گلو ما را به شدت ناخوش کرد. دکتر دستور استراحت یک هفته ای داد و تمام امتحانات را از دست دادیم. داستانی بود این امتحانات که الحمد الله یکی از یکی بهتر بودند یا شاید بهتر است بگویم که همگی خیلی خوب بودند. متاسفانه در خانه جدید که قرار است به زودی به آن منتقل شم اینترنت ندارم و بد جوری احساس فلج بودن می کنم. اما چند خبر از حسین. ایشان در حال حاضر Manager رستوران Cora هستند و دست تنی چند از دوستان ما و خود را هم گرفته اند. رضا در سمت میز پاک کن و ترانه هم در قسمت میوه جات مشغول شده اند. حسین جان خواستی ما طی بلدیم بکشیم. یه ندایی بده. کار عقب افتاده زیاد است و حال من هم تعریفی ندارد. باقی خبرها باشد برای فرصتی دیگر.

نوشتن نظر