بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

CN Tower

۱۸ آذر ۱۳۸۴ در دسته دسته‌بندی نشده

آورده بودم که جمعه چند هفته پیش که چهار عدد کویز ناقابل داده بودیم، تصمیم بر پیاده روی گرفته بودم. پیدا کردن یک همراه در این مواقع بسیار سفارش شده و من هم به تبعیت از این سفارش، رضا را همراه کردم و به پیشنهاد او مقصد Lake Ontario تعیین شد. رضا در راه توصیه های ایمنی راه رفتن در برف و خطرات احتمالی و .. در زمستان را به من گوشزد می کرد و گرم صحبت بود که در تقاطع یکی از چهار راهها گدایی با حرکتی سریع و صدایی بلند و با قصد ترساندن رضا گفت: Spare some change. و به قدری این کلمه Spare را با صدای بلند گفت و خودش را در حین ادای جمله از زمین جدا کرد که رضا داشت از بغل من سر در می آورد. در پی عکس العمل رضا خنده مبسوطی فرمودند. گویا خلق مبارکشان از شدت کسادی کاسبی تنگ شده بود و دنبال سرگرمی بودند که رضای بدبخت قریانی شد. در ادامه راه به پارکی رسیدیم که البته به دلیل توضیحات ناقص رضا هنوز به طور کامل بر ما مکشوف نشده ولی اسامی تعدادی آدم را دیدیم که بر اثر اتفاقات خنده دار و مسخره دار فانی را بای بای گفته بودند. مثل افتادن از نردبان ، یا خالی شدن دیگ آب جوش روی آنها و تاریخ مرگ اکثر آنها هم اویل قرن بیستم. اطلاعات تکمیلی راجع به این پارک حتما بعدها آورده خواهد شد. این اسامی بر روی پلاک هایی هک شده بودند و در طول پرچین مانندی قرار گرفته بودند و علت مرگ هر کس هم در زیر اسم آورده شده بود. در نزدیکی های CN Tower نیز یک رستورانی بود به اسم Planet Hollywood که در بدو ورود جای دست تنی چند از بازیگران و کارگردانان بزرگ هالیوودی در قالب گچ بر روی دیوار نصب شده بود. همچنین در طبقه دوم این رستوران نیز مقادیر زیادی از وسایل و پوشش های بعضی از فیلم های تاریخی و یه یاد ماندنی سینما بر روی در و دیوار بودند که در مجموع همگی محرکی بودند برای پول خرج کردن در این رستوران، البته ناگفته نماند که ما بعد از گشت و گذار و تماشا و حظ بصر کافی و وافیَ رستوران را ترک کردیم و دهن کجی زیبایی به سرمایه داری کردیم، تا مبادا دلارهایمان گزندی ببینند. هفته بسیار خسته کننده‌ای داشتیم ولی همه اینها باعث نمی شد که هوس رفتن به بالای CN Tower را بکنیم ولی رضا وسوسه شده بود و من هم که خستگی این هفته بر دوشم سنگینی می کرد پیشنهادش را قبول کردم و پس از پیاده شدن مقادیری دلار، بلیط مربوطه را دریافت کردیم و راهی شدیم. ابتدا از جایی ما را گذراندند که مثل X-ray بود ولی پس از قرار گرفتن در آن، از دو طرف و به ترتیب از بالا به پایین و در فاصله های زمانی معین باد سریعی به بدنمان خورد و پس از سوال من از مسئول امنیتی مربوطه گفت که این برای Explosive checking می باشد. گویا کانادایی ها هم بعد از ۱۱ سپتامبر از بناهای بلندشان مراقبت شدیدتری می کنند. وقتی که سرم را برگرداندم دیدم که سه تا عکس مامان هم از ما در این فرصت گرفته اند و بر روی مانیتور کوچکی قابل رویت بود. ناگفته نماند که رضای قصه ما از دیدن این تشکیلات خودش را به سرعت باخت و با خبر کردن Security Guard از به همراه داشتن کاتر آنها را مطلع کرد که البته بلامانع بود ولی تا این لحظه همراه داشتن یک همچین ابزاری برای من هنوز به صورت یک معما باقی مانده. شاید از وسایل ضروری زندگی در خیابان چرچ است… سوار آسانسور شدیم و به سمت بالا حرکت کردیم با سرعت ۲۲ کیلومتر در ساعت و هر چند ثانیه یک بار آب دهانمان را فرو می دادیم تا صدای همدیگر را بتوانیم بشنویم. پس از رسیدن به قسمت بالایی Tower و دیدن رستوران بسته آن به طبقه Glass Floor رفتیم که قبلا وصفش را زیاد شنیده بودیم. زمین شیشه ای که پایین آن پیداست و به قدری دلهره آور است که در مدتی که ما آنجا بودیم، یک نفر از شدت ارتفاع حالش به هم خورده بود و زمین را به سبک کوبیسم نقاشی کرده بود. رضا هم نامردی نکرد و بلافاصله من را به سمت زمین شیشه ای هل داد و چنان رعشه ای از ترس به تک تک اندام بدنم افتاد که هرگز از یاد نخواهم برد. بسیاری از افرادی که آنجا بودند جرات آمدن روی این شیشه را نداشتند و بعضی از آنها حتی از دیدن بالا و پایین پریدن های بعدی من هم وحشت می کردند. دیگر آنکه آثار فرهنگ غنی ایرانی هم در مرتفع ترین جای دنیا دیده شد. مشغول گپ و گفت با رضا بودیم که خاطرات ۳ سال پیش را در اولین بازدیدش از CNT مرور می کرد و اینکه یادگاری را بر روی یکی از فن کول ها نوشته بود که از قضا درست در همان جایی که نشسته بودیم اسم حضرت آقا به همراه اراذل و اوباش همراه، کشف شدند و بسیار موجبات مسرت خاطر آقا رضا شد. من هم با لبخند تلخی از کنار واقعه گذشتم. لازم به یادآوری است که نگهداری از این برج توسط یکی از شرکت های کانادایی انجام می شود که مدیر عامل آن یک مهندس پولدار ایرانی است. دیگر اینکه وارد اتاقی شدیم و رضا به پایین اشاره کرد که چقدر همه چیز کوچک و زیباست و من هم به دیوار روبه رو اشاره کردم که نقاشی بر روی دیوار کشیده شده بود که انعکاس آن در ورقه فلزی شفاف کف زمین، آن را مثل شیشه جلوه می داد و تصور می کردی که داری پایین را می بینی. در مسیر برگشت هم شاوارمایی را در غذاخوری لذیذ- که یکی از کارکنان آن ایرانی با مرامی است به نام داوود- مهمان آقا رضا بودیم و دولپی مشغول خوردن بودیم که یکی از بچه های خوابگاه وارد رستوران شد و پس از سفارش غذا، Ryerson One Card را به جای پول به داوود داد. بنده خدا یا خیلی مست بود یا ماخلق الله اش ایراد اساسی داشت. علی ای حال نزدیک بود از شدت خنده و در پی آن عدم موفقیت در فرو دادن لقمه کمی تا قسمتی خفه شویم که صد البته این به خیر گذشت …

نوشتن نظر