بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

کرم مطلق

۸ خرداد ۱۳۹۰ در دسته دسته‌بندی نشده

ساعت هفت و نیم دوشنبه شب.  دکمه ی روشن آسانسور و سرهای خیره شده به شمارشگر طبقه، بی صبری  آشکارای مسافران آسانسور را، فاش تر از چهره ی خسته شان هویدا می کند. صدای دینگ در فضا می پیچد و در آسانسور باز می شود. همراهان موقت آسانسوری،  وارد شده و دکمه ها را یکی پس از دیگری روشن می کنند. شماره ۲۳،۲۱و۳۰ در حالی روشن می شوند که چشمان دوخته شده مسافران برای لحظه ای از صفحه پولادین جدا نمی شود. گویی زودتر رسیدن به آغوش عزیزانش با ال سی دی آسانسور گره خورده است. برای نگون بخت طبقه ۳۰، چاره ای نیست جز تسلیم شدن و مسافر طبقه ۲۱ هم شاید، خوشبختی اش را در دل تحسین می کند. آسانسور با غلبه ی بر اینرسی مسافرانش عرض اندامی می کند و شماره ها یکی از پی دیگر روشن و خاموش می شوند. سرعت اولیه کندش، چندان مطلوب نیست ولی با گذر از طبقه ۱۰ و با نبود طبقه ۱۳ و ۱۴ این سرعت دوچندان خواهد شد.  چشمهای منتظر، اعداد را زیر چشمی دنبال می کنند.  ۱۵. ..۱۶.. .۱۷ … مسافر طبقه بیست و یک کیفش را از زمین برداشته و آماده خروج می شود ۱۸… ۱۹ …  دستم را دراز می کنم و طبقه بیست را می زنم. سرها به یکباره به سمتم می چرخم. لبخندم را قبل از اینکه پدیدار شود از روی صورتم جمع می کنم و با عذر خواهی از کنار مسافر طبقه ۲۱ از آسانسور بیرون می روم.

۲ نظر به “کرم مطلق”

  • میثم
    ۱۰ مهر ۱۳۹۱ at ۷:۵۶ ب.ظ

    خیلی لذت بردم؛ هم از متن و هم از شیطنتت. در ضمن نمی دونستم که دوباره می نویسی؛ تصادفی اومدم.

  • فرزانه
    ۲۶ آبان ۱۳۹۲ at ۱۰:۰۵ ق.ظ

    ممنون از تک تک پست ها

نوشتن نظر