بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

عقاب

۲۰ فروردین ۱۳۸۵ در دسته دسته‌بندی نشده

دوران راهنمایی در مدرسه نیک‌پرور مدیری داشتیم ادیب، به نام دکتر فیاض بخش. بعدها به آلمان رفت و دکترایش را در روانشناسی گرفت. یک بار سرزده سر کلاس آمد و شعر عقاب پرویز ناتل خانلری که معلم ادبیاتمان برای حفظ کردن به ما داده بود را برایمان خواند که بسیار هم زیبا خواند و شاید بدون اغراق زیبایی شعر را برایمان دوچندان کرد. سجاد جهانگرد این شعر را چندی پیش در وبلاگش به طور کامل قرار داد و خواندنش برای من بسی نوستالژیک بود و هفت سال من را عقب برد و خودم را پشت نیمکت‌های تک‌نفری کلاس دیدم در حالی که به صورت دکتر فیاض‌بخش زل زده بودم. کلمات با وزن و لحنی خوش از میان دو لبش بیرون می آمد و حرکات دستانش، شعر را همراهی می کرد. الحق و الانصاف بعد‌ها در دبیرستان نه تنها مدیری به این حد روشنفکر و باسواد و خوش تیپ و خوش قیافه و خوش لباس و شش تیغ نیافتیم، بلکه نظام فکری از راهنمایی به دبیرستان ۱۸۰ درجه تغییر کرد و انجمن حجتیه بود و باقی مسایل که شاید بعده ها مجالی شد برای نوشتن خاطرات آن روزگاران. نقدا چند بیتی از عقاب را بخوانید و اگر خوشتان آمد کاملش را اینجا بخوانید:
عمر در اوج فلک برده بسر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق خطر
سینه کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده در این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد بست دمی دیده خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر
فر و آزادی و فتح و خطر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر جا نگریست
دید گردش اثری زآنها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست ز جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
گر در اوج فلک باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد

۳ نظر به “عقاب”

  • يك خواننده خاطرات شما
    ۲۶ آذر ۱۳۸۶ at ۲:۵۷ ق.ظ

    بسیار شعر زیبایی است به خصوص که با زبان استاد هم برایتان خوانده شده !

  • khanandehye khaterate shoma
    ۲۸ دی ۱۳۸۷ at ۸:۰۴ ق.ظ

    در غربت خلوت خویش،

    در فرار از خود،

    در کشتن لحظه های مرگبار،

    در نابود کردن جوهر بودن،

    و در آشتی با عشق،

    همیشه خاطر تو امنیتی محجوب را برایم به همراه داشته اشت.

    امنیتی پر از آرامش و هیجان،

    و امنیتی خالی از جنجال و دلهرگی.

  • محمد
    ۲ اسفند ۱۳۸۷ at ۵:۰۱ ق.ظ

    خیلی خوبه. اگه امکان داره شعر پاسخ عقاب رو برام بفرستید

نوشتن نظر