بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

C’mon Andrew

۱ آذر ۱۳۸۴ در دسته دسته‌بندی نشده

بعد از آخرین کلاس سریع می رسونی خودت را به خوابگاه. سوار آسانسور می شی.آخرین دکمه یعنی ۱۴ را می زنی و زمین و زمان را دعا می کنی تا آسانسور در این مسافرت طولانی مسافر سر راهی نداشته باشد. هنگام خروج از آسانسور می بینیAndrew نشسته تو لابی و داره تلویزیون می بینه و صیغه بلعت را به نحور عجیبی با ساندویچاش صرف می کنه. البته به انضمام نوشابه. نماز را می خوانی، یک چیز می خوری و راهی اتاق مطالعه می شوی. باز هنگام انتظار برای رسیدن یکی از این سه آسانسور می بینی که دست از لمباندن و تلویزیون نگاه کردن برنداشته. دو هفته آخر ترم است و پر از تکالیف و سمبل کاری استاد ها در رساندن درس به آخر و بعد هم هفته امتحانات. هر روز و در هر ساعتی چه صبح و شب این موجود را مشغول خوردن ساندویچ و دیدن تلویزیون می یابی. Andrew دست بردار. الان که ساعت ۱۱ شبه این رضا زمین را بستر کرده و فقط می تواند اگر شانس بیاورد یک پادشاه را در خواب ببیند. چون سپرده یک ساعته بیدارش کنم ولی مطمینم که تو الان داری با ساندویچت پای تلویزیون …

نوشتن نظر