بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

شبی که تورنتو زنده بود

۹ مهر ۱۳۸۶ در دسته دسته‌بندی نشده

شب گذشته تورنتو بیدار بود. دوستداران هنرهای معاصر و به طور کلی هنر از ۷ شب تا ۷ صبح در ۳ منطقه تورنتو در Down Town شاهد برپایی بیش از ۱۹۵ رویداد هنری بودند. پس از مراجعت از منزل یکی از دوستان دوربین Rebel XTI را که در یک حراجی با قیمت بسیار بسیار مقطوعی خریده بودم به دوش انداخته و راهی یانگ و بلور شدم تا ۷ ساعت هیجان هنری را تجربه کنم. جمعیت انبوه در ابتدای این تقاطع اصلی، نوید استقبال گسترده مردم هنرپرور!!! تورنتو بود. Scotiabank که اسپانسر این رویداد هنری فوق العاده بود الحق و الانصاف به خوبی از عهده برنامه ریزی چنین کار گسترده ای برآمده بود. یانگ و یورکویل که در حقیقت از مهمترین مناطق متمولین تورنتو است – معادل خیابان پنجم نیویورک می توان محسوبش کرد- در انبوه جمعیت هنر دوست، چهره ای کاملا متفاوت به خود گرفته بود. Starbucks و Second cup برخلاف روزهای عادی باز بودند و صف های نسبتا طولانی حاصل از هوای نیمچه سرد تورنتو در آنها به چشم می خورد. رستوران ها و بارها از جمعیت پر و خالی می شدند. در گوشه گوشه خیابان گروه های موسیقی با اجراهای عالی خود مردم را به همراهی با خود فرا می خواندند. بعضی با همنوایی و برخی دیگر دست بر شانه معشوق با معشوقه به رقص و طرب مشغول بودند. گویی در دنیا هیچ چیز دیگری نمی گذرد از یکی از ده ها مرکزی که دفترچه راهنمای این رویداد عرضه می کرد، دفترچه ای گرفتم و مسیری را برای بازدید حداکثری از همه رویدادها در ذهنم ترسیم کردم. گالری های نقاشی، بعضا با آثاری حیرت آور مدتها من را میخ کوب می کردند و چنان می نمود که گویی هیچ گاه قادر به جدا شدن از روح زنده آن نخواهم بود. یکی از این نقاشان، صحنه های آشنایی را از DownTown چنان نقاشی کرده بود که از فاصله ۲ متری جزییات زیادی را در خود داشت ولی نزدیک تر که می شدی ساده بودن طرح و نبود جزییات را آشکار می کرد. در دانشگاه تورنتو هم کمپ اصلی و یکی از ساختمان ها میزبان هنرمندان بودند. در Hart House قسمتی به رقص باله اختصاص یافت بود که زوج های رومانتیک با آهنگی زیبا دقایقی را زیر نورپردازی عاشقانه به حرکات موزون مشغول بودند و اگر مثل بنده مجرد می بودید، بسته به سن و تیپ، دختر یا خانمی شما را دعوت به رقص می کرد که بنده تنها به عکاسی اکتفا کرده و از انجام هر گونه حرکات موزون در برابر دعوت دختری جوان سرباز زدم.( لعنت بر آدم دروغگو) موزه دیگری بود که در آن نقاشی های بر روی دیوار صرفا سایه بودند ولی دقت نقاش در جزییات سایه چنان بود که تصویری زنده ارایه می داد که تخیل می توانست نقاط تاریک را به گونه ای در ذهن روشن کند که گویا همین است و جز این نیست.

در کمپ دانشگاه تورنتو دختری زیبارو از طایفه فرشتگان که زاده آدمی نمی توانست باشد از من سوالی در مورد محل یکی از رویدادهای هنری کرد که بنده بعد از اظهار بی اطلاعی، دفترچه راهنمایم را در کمال سخاوت به شخص ایشان دادم که از گرفتن آن امتناع کرده و خواستار همراهی بنده شدند و بهانه شان هم نا آشنا بودن به مناطق اطراف. صفحه نقشه را در دفترچه به ایشان نشان دادم و مسیر مبدا تا مقصد را در حال توضیح دادن بودم که سیگاری در آورد و فندک خواست. بعد از عذرخواهی از بابت آتش آرزوی موفقیت کردند و رفتند.(لعنت بر آدم دروغگو) از این قسم برخورد از نوع سوم دوبار دیگر هم پیش آمد که از ذکر جزییات صرف نظر می کنم. قابل توجه حسین پناهی که فکر می کند تنها در جزیره پرنس ادوارد، دختران پیش قدم می شوند. بلور را تا Spadina به صورت مارپیچ طی طریق کرده و از داندس غربی به سمت شرق رهسپار شدم. در جایی دیگر پرده ای سبز قرار داشت که بعد از نزدیک شدن به آن آرتیست مربوطه نوری به مراتب قوی تر از فلاش را به سمت پرده آزاد می کرد که در نتیجه آن سایه شخصی که جلوی پرده قرار داشت، تا مدتی بر دیوار باقی می ماند . هر کسی هم که داوطلب این کار بود نزدیک پرده می شد و شاهکار هنری دسته جمعی یا تنهایی خود را اجرا می کرد. به میدان داندس رسیدم و مشغول دیدن عکس های گرفته شده بر روی ال سی دی دو و نیم اینچی بودم که دو پسر جوان ناگهات سبز شدند و بنای صحبت در مورد آنچه دیده بودند کردند. دانشجوی فلسفه دانشگاه تورنتو بودند و دیدگاه جالبی در مورد رویدادهای مختلف داشتند. بعد از گپ و گفتی به نسبت طولانی از حضرات خداحافظی کردیم و راهی کوینز شدیم تا منطقه آخر از مناطق سه گانه را بازدید کرده و راهی خانه شویم. عقربه های ساعت ۴ صبح را نشان می داد ولی جمعیت حاضر در خیابان حس ساعت ۸ صبح را می داد. تورنتو زنده بود و نفس کشیدنش در ساعت های آغازین بامداد هیجان زده ام می کرد. گالری های مختلفی را در کوینز از لحاظ گذراندیم و سرمست بودیم از این همه زیبایی. Coffe Latte خانگی در یکی از گالری های داندس غربی تعبیه کرده بودم که طعمی بس نیکو داشت و ترکیبش با هیجان حاصل از دیدن این همه آثار هنری و عکس های متوالی که گرفته می شد به کلی خواب را به امری غریب و بی دلیل بدل کرده بود. در یکی از تجمعات، بندی(Band) مشغول زدن گیتار و رقص بودند که جمعیت زیادی دور آن نبودند. در یکی از صندلی های خالی نشستم و به تماشای رقص تماشاگران بودم که یکی از آنها تقاضای آهنگی کرد. بعد از توضیح یکی از افراد بند مبنی بر اینکه لیریک این آهنگ را بلد نیستند، پسری جوان بطری نیمه خالی آب جویش را در شلوارش گذاشت و در حالی که تلو تلو می خورد راهش را از میان جمعیت باز کرد و داوطلب خواندن شعر شد. رییس بند هم قبول کردن و هنوز مدت کمی نگذشته بود که گویا ملودی آهنگ خواننده جوان را کمی ناراحت کرد. آهنگ را متوقف و تقاضای گیتاری کرد. گیتاری به او دادند و آهنگ را از اول نواختند. همینقدر بگویم که ۲۰ دقیقه بعد که من آنجا را ترک کردم چنان تجمعی دور این بند جمع شده بودند که گذر از میانشان غیر ممکن بود. پسر جوان مست، چنان هنرمندانه گیتار می زد و می خواند که پیر و جوان را در ساعت ۵ صبح به هیجان در آورده بود. حوالی ساعت شش و نیم راه خانه را در پیش گرفتم و سر مست و شادان تا بعد از ظهر خوابیدم

۲ نظر به “شبی که تورنتو زنده بود”

  • امیر
    ۹ مهر ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۳ ب.ظ

    تو خیلی خوش تیپی یا اونجا قحطی پسره؟ یعنی برای من هم امیدی هست؟;)

  • نگارنده
    ۱۰ مهر ۱۳۸۶ at ۹:۵۴ ب.ظ

    چو دانی و پرسی، سؤالت خطاست.

نوشتن نظر