بنوشت

یادداشت های کمال فراهانی

بخت بلند

۶ اسفند ۱۳۸۴ در دسته دسته‌بندی نشده

یک روزی پیش می آید که حال و حوصله هیچ کاری را نداری. نه درست می آید، نه مطالعت می آید نه هیچی! باید بزنی بیرون تا سرت هوایی بخوره! بعد از کمی متر کردن خیابان یانگ و سر زدن به چند تا کتاب فروشی و یکم مال گردی احساس بهتری پیدا می کنی! لاقل در حد وبلاگ نوشتن حوصله پیدا می کنی. اما روز دیگر پیش می آید که هزار تا کار داری. درست همان موقع است که از بخت بلندت صد نفر به شام و سینما و ناهار و عصرانه و .. دعوت می کنند! اونوقته که مجبوری بعد از چند بار لعنت فرستادن به شانست، همه را بی خیال شی و مثل یک پسر خوب و مودب بشینی سر زندگیت!!

نوشتن نظر