بایگانی برای آبان, ۱۳۸۷

انکار

چهارشنبه, آبان ۱م, ۱۳۸۷

طعم شیرین قهوه لاته وانیلی با هوای سرد در هم می آمیزند و شور این عشق بازی در لابه لای قدم های تند عابران شیک پوش، دلم را می لرزاند.  حایل های آبی و زشت ساخت و ساز میدان داندس، مدتی است به خاطرات پیوسته.  از کنار کتاب فروشی ایندیگو می گذرم. دردی مثل تیر از پیشانیم می گذرد. حسرت آرزوهای بر باد رفته بر دلم می نشیند. آرزوی خوردن یک قهوه با او پشت میز صندلی های چوبی.  دیدن چهره آرامش در حین مطالعه. بارها و بارها آمدن و آوردنش را در ذهنم تصویر کرده بودم همانطور که صدها بار رفتن و بغل کردنش را.ذهن و روحش را آسوده می خواستم اما نه اینگونه.

سه سالگی هم گذشت. در دو سالگیم نوشتی که که محکم باشم. که وصال نزدیک است. نمی دانستم که روزگاری خواهد آمد که گذشت زمان دورترش می کند. حرفها نزده خواهند ماند و آرزوها ناکام. زمان می گذرد و هنوز باور نکرده ام.  در این سه سال در ذهن و روحم زندگی کرده ای. توان کشتنت را ندارم. بارها تلاش کردم. بی ثمر بود. هر بار که افکار هجوم می آورند در همان موقعیت سوم فوریه قرار می گیرم. تلفن عمو رضا را که تلاشش برای خبررسانی بی حاصل می ماند را قطع می کنم و رو به میترا می کنم و می پرسم: شما می دونی حال بابای من… جمله ام منعقد نشده که بغضش ده باره می ترکد. همه دنیا خراب می شود. همه چیز سیاه می شود. مغز از کار می افتد.

من در مرحله انکار مانده ام.